[ ۱۳٩٥/٧/٢۱ ] [ ٥:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

 

دلــ ـــــم کــه میگیرد…

به خودم وعــ ــــده های روز خوب را میدهـــ ــم

از همــ ــان وعده های خوبــی که:

سالهــ ــــاست به امیــ ـــد رسیدنشان

تقویــ ــم را خط خطی میکنم…

[ ۱۳٩٤/۱٠/٩ ] [ ٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

سیندرلا

هرگز به گذشته برنگردید؛

اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش بر می گشت؛

هیچ گاه یک پرنسس نمی شد ...!


[ ۱۳٩٤/۱/۱٢ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

تولدومرگ

تولد انسان روشن شدن کبریتی است

 

 

و مرگش خاموشی آن!

 

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

 

گرما بخشیدی...؟!!

 

یا سوزاندی...؟!!

 


[ ۱۳٩٤/۱/۱٢ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

دوست ودشمن

وقتی دشمنت از تو بدگویی می کند.

 

و دوستت خبرش را به تو می رساند

 

 بدان که دشمن و دوستت

 

برای آسیب رساندن به تو همدست شده اند......

[ ۱۳٩٤/۱/۱٢ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

ﺩﺧـﺘــــــﺮﻡ ﺩﯾﮕـــــــﺮ ...

ﮔﺎﻫـــﮯ ﺩﻟــﻢ ﺑـــﮧ ﺍﻧــﺪﺍﺯﻩﮮ ﺗﻤــﺎﻡ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﻣﯿﮕﯿــــــﺮﺩ
ﮔﺎﻫــﮯ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾــــــﺰﻡ ﮔﺎﻫــﮯ ﺻـــﺪﺍﮮ ﻗﻬﻘﻬــــﮧ ﺍﻡ
ﺗﻤــﺎﻡ ﺷــﻬـﺮﺭﺍ ﭘـــﺮ ﻣﯿﮑﻨـــﺪ
ﮔﺎﻫـــﮯ ﺁﺭﺍﻣــــــﻢ ... ﺣــﺮﻑ
ﻧﻤﯿﺰﻧــــــــﻢ ... ﻭ ﺑﺎﻟﺸــــــــﻢ ﺭﺍ ﺑـــﮧ ﻫﻤــﮧﮮ ﺷﺎﻧــﮧ ﻫﺎﮮ ﺳﺮﺩ ﻭ
ﺑــﮯ ﺍﺣـﺴﺎﺱ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺮﺟﯿــــﺢ ﻣﯿـــﺪﻫﻢ
| ﺩﺧـﺘــــــﺮﻡ | ﺩﯾﮕـــــــﺮ
ﮔﺎﻫــﮯ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑـــﮧ ﺧـــﻮﺩﻡ ﻣﯿﭙــــﯿﭽـــﻢ
ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﮕـــــﺬﺍﺭﻡ ﮐﺴــﮯ ﺑﻔﻬﻤــﺪ ﺍﺯ ﭼـــﮧ
ﺑـــﮧ ﺍﻧـﺪﺍﻣﻢ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺑـــﮯ ﻣﯿـﺪﻫﻢ
ﺑﮕـــــــﺬﺍﺭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻨـﺪ ﺧــــﻮﺑﻡ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧــﻮﺩﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﯾﻦ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺯﯾــــ ــﺎﺩ ﺑـــﮧ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧـــــﻢ
ﮔﻔﺘـــﮧ ﺍﻡ ﻣﻦ ﺧـــﻮﺑﻢ ...
| ﺩﺧـﺘــــــﺮﻡ | ﺩﯾﮕـــــــﺮ ...
ﮔﺎﻫـــﮯ ﻟﺠﺒـــــﺎﺯ ﻭ ﺷــــــﺮﻭﺭﻡ
ﮔﺎﻫـــﮯ ﻣﻬـــﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺩﻟﺴـــــﻮﺯ
ﮔﺎﻫــــﮯ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﻣﺭﻭﺯ ﺣــﺎﻝ ﺧـﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﻔﻬــــﻤـﻢ ...
ﺍﻣﺎ ...
ﺧـــﻮﺑﻢ ... ﺧــﻮﺏ ﺧــــــــــــــــــﻮﺏ
[ ۱۳٩۳/٩/٢٠ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

 

عشق لیاقت میخواهد و عاشق شدن جرات...


همیشه در پی کسی باش که


با تمام کاستی ها و کمی ها و عیب هایت،


حاضر باشد به تو عشق بورزد


و تو را به همه دنیا نشان بدهد


و بگوید که: "این تمام دنیای من است"


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٦/۱٢ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

 

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

اتفاق...

پســر : سـلـام عــزیـــزم، چطــورے؟


دختــر : سـلـام گلـــم، خیـلے بــد ..


پســر : چــرا؟ چے شــده؟


دختــر : بـایـد جـدا بشیـــم


پســر : چـــــــــرا ؟


دختــر: یــہ خـانـوادہ اے مـטּ رو پسنــدیــدטּ واســہ پســرشــون،

 

خـانـوادہ منــم راضیــטּ ..


 الـانــم بـایــد ازت تشڪر ڪنــم بخـاطـر همـہ چیــز و بـایــد

بــرم خــونـہ


 چــوטּ مـــادر پســرہ اومــدہ میخــواد مــטּ رو ببینــہ…


 پســر : اشڪات رو پــاڪ ڪــטּ…تــا بهتـــر جلــو چشــم

بیـــاے…


 چــوטּ مــادرم نمیخــواد عــروسـش رو غمگیــטּ ببینــہ… !!


 امیــــــــدوارم ایــن روز بـــــــرای همـــه اتفـــــــــــاق


بیفتــــــــــه,,,قلب

[ ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

اس ام اس......

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

ماچ

 

گفتم تمام وجودم از آنه تو بود مشکلت چ بود ک با من چنین کردی ؟ ؟
گفت: آنقدر خوبی ک حالم را بهم میزنی ‏!‏


ناراحت

قشنگ ترین لحظه ی دنیا،
اون لحظه ایه که برای اولین بار دستشو میگیری تو دستت!!!!!
هعی...!


قلب


گاهی یجوری میشکننت
که وقتی تیکه هاتو بهم میچسبونی
یه آدم دیگه میشی...

دل شکسته



دلت را هنـــگــامــی غم مـی گیــرد

که نــگــاهــت به دستـــانِ گـــره خورده ی دو آدم خیـــره مـــی مـــاند

نگران

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

من خیلی “با احساسم”

 

 

ولی یادت نره تنفرم یه حسه … !

 

 

 

 


[ ۱۳٩۳/۳/٧ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

 

هیس هیچی نگو..!صدای تو را باد هم نباید بشنود،تمام وجود تو ماله من است...!مردم

 

میگویند حسودم...تو میگویی دیوانه،اما من عاشقم. 

بغل

 

 

 

 

 

چشمک

[ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ] [ ۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

 

امشب تمام حوصله ام را . . .

 

در یک کلام کوچک . . .


در تو . . .

خلاصه کردم !


ای کاش می شد . . .


یک بار !


تنها همین . . .


یک بار !

 

تکرار می شدی

 

ناراحتناراحت

 

 

 

 

ناراحت

[ ۱۳٩٢/۱٢/۳ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

دنیا....

دنیـا ، بازےهـآیــت را ســرم در آوردے, گـرفتـنـےهـا را گرفتـی‌ …

دادنـےهـا را ” نــدادے

حـسـرت‌هـا را کـاشتـے

زخـم‌هـا را زدے دیـگر بـس است…

چـیزے نـمـانـده

بـگـذار آسـوده بخـوابـم … محـتاج یـک خـواب بے بـیداری ام...ناراحتگریه

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

تنهایی!!!


”سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “

چـه جمـلـه ای !

پــــُر از کـلیـشه …

پـــُـر از تـهـوع …

جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :

” ســرد اسـت “…

یـخ نمـی کنـی …

حـس نـمی کنـی …

کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه

چـه سرمایـی را گـذرانـدم......!!!

 

 


[ ۱۳٩٢/٩/٢۸ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

رفت....

رفت؟.. به سلامت...!! من خدا نیستم بگویم صد بار اگر توبه شکستی باز آی


.. آنکه رفت به حرمت هرچه با خود برد دیگر حق بازگشت ندارد..رفتنش مردانه


نبود لا اقل مرد باشد بازنگردد..خط زدن بر من پایان من نیست آغاز بی لیاقتی اوست !!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٩/۳ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

زینب به دنبال حسین گشت هراسون...
تن داداششو دیدغرق درخون,
الهی برات بمیر خواهر...
ارباب من ای غریب مادر.
دوباره توی این دلم غصه داره...

 

 


[ ۱۳٩٢/۸/۱۳ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

ازدست رفته!!!

همه ی چیزهای از دست رفته یک روز برمیگردند ،

 

اما دقیقا روزی که دیگه یاد گرفتیم بدون اونا زندگی کنیم ...

 


 

 


[ ۱۳٩٢/۸/۱٠ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

وقتــــی میبینــــم از حـــرف زدنم با بعضـــی ها میـــرنجـــــی ...
با همــــــه دنیـــــــا قطـــــع رابطــــــه میکنـــــم ...
چـــــون " تــــــو " برای مــــــــن کـــافــــی هستــــــی ...
خیلــــی کـــارهــــا را به خــــاطر تو انجـــــام نمیـــدهــــم ...
چــــون خود را در برابـــرِ دوســت داشتنــــت مســـئــول میدانم ...
پــس نگـو با هــر کـس میخـواهی صحبـت کن ، هـــر کـار میخـــواهـی بکن ...
مــــن دنیــــایی ساختــــم کـــه فقـــط " تـــــو " در آن زندگــــی میکنــــی ...قلبقلبقلب

[ ۱۳٩٢/۸/۳ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

داستان غمگین وعاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 

 

 

حتما برید ادامه مطلب خیلی قشنگه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 


مهربانی تا کی؟؟

بگذار سخت باشم و سرد!!!!!

باران که بارید...چتر بگیرم و چکمه!!!!

خورشید که تابید...پنجره ببندمو تاریک!!!!

اشک که امد...دستمالی بردارم و خشک!!!!!

او که رفت........

نیشخندی بزنم

و سوت...

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

باید یکبار به ....

باید یکبار به خاطر همه چیز گریه کرد.


آنقدر که اشک ها خشک شوند،


باید این تن اندوهگین را چلاند وبعد دفتر زندگی را ورق زد.


به چیز دیگری فکر کرد.


باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد...

 

 


(آنا گاوالدا)

[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

صاحب عشق...

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و

گوشه‌ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش

شد، شاگرد لب به سخن گشود و از بی‌وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر

مورد علاقه‌اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته

است.
شاگرد گفت که سال‌های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده

بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می‌کند باید برای

 

 

همیشه با عشقش خداحافظی کند.

 

 

 

 

لطفا برین ادامه مطلب



ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٥/۱٩ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

همه جوره هست....

خدایا لج نکن...

قبول کن حق با شیطان بود...

ادمیانت قابل پرستش نیستن..

=============================


قشنگترین صدایی که می تونین از عشقتون بشنوین

وقتیه که از خواب بیدار میشه و گیج حرف میزنه!

=============================


داشت از تنهایی اش میگفت

اما صدای بوق پشت خطی امانش را بریده بود!...

============================

دلم میگیرد وقتی میبینم او هست،من هم هستم!

اما..."قسمت"نیست...!!

============================

جسد کسانی که میگفتند بی تو میمیرم پیدا شد


در آغوش دیگری جان دادند

=============================

چرا ساکت نمیشوی؟

صدای نفس هایت در اغوش او از این راه دور هم ازارم میدهد...

لعنتی ارامتر نفس نفس بزن...

=============================

عکس دلو جیگر سیاه میزنند رو پاکت سیگار

که به خیال خودشون مارو ترک بدن...

مشتی ما اگه دلو جگرمون نسوخته بود که سمت سیگار نمیرفتیم...

============================


هر کس زخمهای دستم را دید پرسید:

چرا با خود چنین کردی؟

اما هیچ کس زخمهای بزرگ دلم را ندید، تا بگوید چرا با تو چنین کردن...


==============================

نوازشگر خوبی نبودی!

سفید شده

تار مویی را که قسم خوردی با دنیا عوضش نمیکنی!

 

=============================

 


[ ۱۳٩٢/٥/۱٦ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

یاعلی...

سه تا شب قدر داریم :



شب اول باید به کارهایی که در سال گذشته کردیم خوب فکر کنیم ...

ببینیم که خدا چقدر


به ما لطف کرده و ما در عوضش چیکار کردیم ... پشیمون بشیم



شب دوم تقدیر ما رو خدا تعیین میکنه برای سال بعد ...



شب سوم تقدیرمون امضا میشه وقطعی میشه ...



چه خوبه تا دیر نشده به حساب خودمون برسیم ...



با فاطمه زهرا به تو متوسل میشیم کمکمون کن !

 

التماس دعا

 

یاعلی

 

 


[ ۱۳٩٢/٥/٦ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

بغض ! ! !

در این تنهایی مرا پس میزنند


کاش جایی برای گریز وجود داشت


جایی که کسی پشت در منتظرم باشد کسی که فقط برای چند لحظه

به من فکر کند


بغضی که هر لحظه بزگتر میشود را فرو میدهم وبه نگاهی فکر میکنم که

 

هیچوقت مال


من نبود وهمیشه انرا با سایه دیگری تقسیم کردم


امروز روز دیگری نیست


امروز تکرار بغض دیروز است


ومن اینجا خسته از تکرارم

 

 


 

[ ۱۳٩٢/٤/٢٥ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

دلت میخواهد.....

کل دنیارو هم ک داشته باشی.....



باز هم دلت میخواهد.....



 بعضی وقتا فقط.... فقط بعضی وقتا....



 برای یک لحظه هم ک شده......



همه ی دنیای یه نفر باشی...!

 

 

 

راهش را تقسیم کرد...

 

رفتنش به من رسید,

 

رسیدنش به دیگرى.

[ ۱۳٩٢/٤/۱٩ ] [ ۳:٠٩ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

عشق...

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .

 



ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .

 




ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .

 


 



ــ ماه گفت: چرا؟

 



ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا

 


 

که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

 

 

 

 

 

 



[ ۱۳٩٢/٤/۱٥ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

اشک ریختن برای نبودنت...

 

ســـیگار در تنهایی...

 

و همه خاطرات تو...

 

روز به روز ...

 

مرا آشفته تر میکند...

 

بی رحم بودی..

 

لــــعنــــتـــی

 

 

 

 

 


[ ۱۳٩٢/٤/۸ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

دلتنگی...

 

 

 

 

 

من بودم و تو

 

 

ویک عالمه حرف...

 

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان

می داد!!!

 

 



کاش بودی و



می فهمیدی



وقت دلتنگی



یک آه

 



چقدر وزن دارد…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٤/٤ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

خوشبخت...

شک نکن . . . !

 


آینده ای خواهم ساخت که

 

"گذشته ام" جلویش زانو بزند . . . !

 

قرار نیست من هم دل کس دیگری را بسوزانم . . . !

 

برعکس کسی را که وارد زندگیم میشود

 

آنقدر خوشبخت می کنم که

 

به هرروزی که جای  " او " نیستی به خودت " لعنت " بفرستی ! ! !

 

 

 

 

 




[ ۱۳٩٢/۳/٢٩ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

یه شب خدا بهم گفت: خوابیدی ؟گفتم: آره.گفت: عشقت اونور داره

 

بایکی دیگه عشق بازی میکنه!  اونوقت تو خوابی!

 

گفتم چیکار کنم خدا این همون آدمیه که موقع آفریدنش به خودت آفرین

 

گفتی!!!!!!!!!! 

 

 

[ ۱۳٩٢/۳/٢۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

هرگزحسرتی درهیچ کجای دنیااین چنین یکجا جمع نمیشود:اودوسم

ندارد.

لبخندلبخندلبخندلبخندلبخند

انتهای دریارابرکه هانمیفهمندپس ببخش اگرگاهی گم میکنم نشانی ات

 را.

قلبقلبقلبقلبقلب

ارزش بودنت راهمیشه ازاندیشه ی یک لحظه نبودنت میتوان فهمید...

 

چشمکچشمکچشمکچشمکچشمک

توهمه ی دنیای منی اماافسوس که دیگربه دنیا اعتمادی نیست!!!

 

خنثیخنثیخنثیخنثیخنثی

جقدردلتنگ حضورت هستم کاش تصویرت نفس میکشید......!!!

 

زبانزبانزبانزبانزبان

این روزهاکمتراشک میریزم...دارم آدم میشوم یاسنگ...نمیدانم...!

 

بغلبغلبغلبغلبغل

[ ۱۳٩٢/۳/۱٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

حکایت ما ادمها ...

 

حکایت کفشاییه که...

 

اگر جفت نباشند...

 

هرکدومشون...

 

هرچقدرشیک باشند...

 

هرچقدرم نو باشند...

 

تاهمیشه لنگه به لنگه اند...

 

کاش...

 

خداوقتی ادمها رو می افرید...

 

جفت هرکس روباهاش می افرید...

 

تا این همه ادمهای لنگه به لنگه زیر این سقف ها...

 

خودشون رو جفت نشون نمیدادند....

 

 

 

[ ۱۳٩٢/۳/۱٠ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

غرور ماندانا وعشق جمشید...

یه مردی بود به نام جمشید که یه دختری رو به نام ماندانا دوست داشت

این دوتا با هم دوست بودن و هم دیگرو خیلی دوست داشتند اما جمشید

مریضی داشت که هر دکتری ان را مداوا نمیکرد  جمشید تصمیم گرفت که

 به خارج بره

وبیماریش رو مداوا کنه یکی از دوستاشو که بهش اعتماد داشت انتخاب کرد

که نامه هایش را از انجا به ماندانا بدهد دوستش قبول کرد جمشید به سفررفت

ونامه برای ماندانا میفرستاد وماندانا هم جواب  میداد دوست جمشید بعداز چند روز

عاشق ماندانا شد وتصمیم گرفت که دیگه نامه های جمشید رو به ماندانا نده بعداز

مدتی ماندانا خیلی ناراحت شد ودیگه به جمشید فکرنمیکرد  دوست جمشید به

ماندانا گفت بیا باهم ازدواج کنیم ماندانا هم از لج جمشید قبول کرد بعدازمدتی

که جمشید مداوا شد وبرگشت دید که این دوتا باهم ازدواج کردند میخوان باقطار

به ماه عسل برن جمشید یه نامه ی بی نام ونشان برای ماندانا نوشت به یه دختره

گفت این رو ببر و بده به فلانی بهش بگو تا وقتی قطار حرکت نکرده اون رو نخونه

وقتی قطار حرکت کرد ماندانا نامه رو بازکرد وخوند

((یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوریت واسه من شده یه عادت))

تا نامه تموم شد قطار ایستاد همه رفتن بیرون از قطار ماندانا جمشید رو دید که با

صورت خونی افتاده زیر ریل های قطار و مرده............

[ ۱۳٩٢/۳/٤ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

کنار تنهایی ام بمان.

اگر نباشی   "دلم" که هیچ "دنیا "هم تنگ میشود!!!!

نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام یک صحرا گذشته است.......

 

[ ۱۳٩٢/۳/۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

مجنون...

مجنون را به محکمه بردند.گفتند :توبه کن...

گفت: خدایا عاشقم عاشق ترم کن.

 

بدترین دلتنگی برای هرکس آن است که پیشه عشقش باشه مطمئن

باشه که به اونخواهد رسید،خیلی سخته نه!!!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

وقتی...

وقتی گریه کردیم گفتند بچه ای

وقتی خندیدیم گفتند دیوونه ای

وقتی جدی بودیم گفتند مغروری

وقتی شوخی کردیم گفتن سنگین باش

وقتی سنگین بودیم گفتن افسرده ای

وقتی حرف زدیم گفتند پرحرفی

وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقی

حالا که عاشقیم میگن اشتباهه وگناهه

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

نی نی

از یه نی نی میپرسن،

عشق یعنی چی؟

میگه:یعنی بزالی اونم از پفکت بخوله...

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

دلتنگی...

گاه انقدر دلتنگش میشوم

که حاضرم ببینمش حتی با دیگری!!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

فاصله...

میدونی خدا چرا بین انگشتات فاصله گذاشته؟؟؟

تا اون فاصله رو با انگشتای دست کسی که دوستش داری

پر کنی!!!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/٥ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

پیری یک شبه

دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم

در کنار خیابانی به ایستم و تو

مرا بی انکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان

عبور دهی......

هفتاد سال پیر شدن یک شبه به حسه گرمیه دستان تو

هنگامی که مرا عبور میدهی

بی انکه مرا بشناسی می ارزد.......

[ ۱۳٩۱/۱٠/٤ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

عشق اول

 همیشه توی بن بست زندگی همه برمیگردن سراغ اولشونو  میگیرن

اما وای به روزی که عشق اولتم رفته باشه!!!!

[ ۱۳٩۱/٩/٢٥ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

عارفی را دیدند مشعلی وجام ابی در دست پرسیدند کجا میروی؟گفت:میروم با این اتش بهشت را بسوزانم و با این اب جهنم را خاموش کنم!

تا مردم فقط خدا را به خاطر عشق به او بپرستند

نه به خاطر عیاشی در بهشت ترس از جهنم!!!

[ ۱۳٩۱/٩/٢٥ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

یه سوال جالب!!!!!!!

اگه یه روز از خواب بیدار بشی

و ببینی تموم زندگیت یه فیلم بوده

اسم فیلمتو چی میذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩۱/٩/٢۱ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

دلم باتوبود....

دلم با تو بود.....

ولی تو سرد شدی،

انقدر سرد که به ناچار گرمایم رابه تو بخشیدم و

تو به من تهمت سرد شدن زدی!!!!!!!

[ ۱۳٩۱/٩/۱٧ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

بعد از مرگم

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد..

نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت..

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگ بارم را!

[ ۱۳٩۱/٩/۱٧ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

عهد بستم

با خود عهدبستم باردیگرکه تورا دیدم

بگویم از تو دلگیرم.....

ولی باز تو را دیدم.....

و گفتم بی تو میمیرم.

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

هر وقت زندگی یه ضربه بهت زد

اروم لبخند بزن و بهش بگو :جوجه زورت همین بود!

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]