خوشبخت...

شک نکن . . . !

 


آینده ای خواهم ساخت که

 

"گذشته ام" جلویش زانو بزند . . . !

 

قرار نیست من هم دل کس دیگری را بسوزانم . . . !

 

برعکس کسی را که وارد زندگیم میشود

 

آنقدر خوشبخت می کنم که

 

به هرروزی که جای  " او " نیستی به خودت " لعنت " بفرستی ! ! !

 

 

 

 

 




[ ۱۳٩٢/۳/٢٩ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

یه شب خدا بهم گفت: خوابیدی ؟گفتم: آره.گفت: عشقت اونور داره

 

بایکی دیگه عشق بازی میکنه!  اونوقت تو خوابی!

 

گفتم چیکار کنم خدا این همون آدمیه که موقع آفریدنش به خودت آفرین

 

گفتی!!!!!!!!!! 

 

 

[ ۱۳٩٢/۳/٢۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

هرگزحسرتی درهیچ کجای دنیااین چنین یکجا جمع نمیشود:اودوسم

ندارد.

لبخندلبخندلبخندلبخندلبخند

انتهای دریارابرکه هانمیفهمندپس ببخش اگرگاهی گم میکنم نشانی ات

 را.

قلبقلبقلبقلبقلب

ارزش بودنت راهمیشه ازاندیشه ی یک لحظه نبودنت میتوان فهمید...

 

چشمکچشمکچشمکچشمکچشمک

توهمه ی دنیای منی اماافسوس که دیگربه دنیا اعتمادی نیست!!!

 

خنثیخنثیخنثیخنثیخنثی

جقدردلتنگ حضورت هستم کاش تصویرت نفس میکشید......!!!

 

زبانزبانزبانزبانزبان

این روزهاکمتراشک میریزم...دارم آدم میشوم یاسنگ...نمیدانم...!

 

بغلبغلبغلبغلبغل

[ ۱۳٩٢/۳/۱٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

حکایت ما ادمها ...

 

حکایت کفشاییه که...

 

اگر جفت نباشند...

 

هرکدومشون...

 

هرچقدرشیک باشند...

 

هرچقدرم نو باشند...

 

تاهمیشه لنگه به لنگه اند...

 

کاش...

 

خداوقتی ادمها رو می افرید...

 

جفت هرکس روباهاش می افرید...

 

تا این همه ادمهای لنگه به لنگه زیر این سقف ها...

 

خودشون رو جفت نشون نمیدادند....

 

 

 

[ ۱۳٩٢/۳/۱٠ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ساناز ]

غرور ماندانا وعشق جمشید...

یه مردی بود به نام جمشید که یه دختری رو به نام ماندانا دوست داشت

این دوتا با هم دوست بودن و هم دیگرو خیلی دوست داشتند اما جمشید

مریضی داشت که هر دکتری ان را مداوا نمیکرد  جمشید تصمیم گرفت که

 به خارج بره

وبیماریش رو مداوا کنه یکی از دوستاشو که بهش اعتماد داشت انتخاب کرد

که نامه هایش را از انجا به ماندانا بدهد دوستش قبول کرد جمشید به سفررفت

ونامه برای ماندانا میفرستاد وماندانا هم جواب  میداد دوست جمشید بعداز چند روز

عاشق ماندانا شد وتصمیم گرفت که دیگه نامه های جمشید رو به ماندانا نده بعداز

مدتی ماندانا خیلی ناراحت شد ودیگه به جمشید فکرنمیکرد  دوست جمشید به

ماندانا گفت بیا باهم ازدواج کنیم ماندانا هم از لج جمشید قبول کرد بعدازمدتی

که جمشید مداوا شد وبرگشت دید که این دوتا باهم ازدواج کردند میخوان باقطار

به ماه عسل برن جمشید یه نامه ی بی نام ونشان برای ماندانا نوشت به یه دختره

گفت این رو ببر و بده به فلانی بهش بگو تا وقتی قطار حرکت نکرده اون رو نخونه

وقتی قطار حرکت کرد ماندانا نامه رو بازکرد وخوند

((یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوریت واسه من شده یه عادت))

تا نامه تموم شد قطار ایستاد همه رفتن بیرون از قطار ماندانا جمشید رو دید که با

صورت خونی افتاده زیر ریل های قطار و مرده............

[ ۱۳٩٢/۳/٤ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]

 

کنار تنهایی ام بمان.

اگر نباشی   "دلم" که هیچ "دنیا "هم تنگ میشود!!!!

نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام یک صحرا گذشته است.......

 

[ ۱۳٩٢/۳/۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]