غرور ماندانا وعشق جمشید...

یه مردی بود به نام جمشید که یه دختری رو به نام ماندانا دوست داشت

این دوتا با هم دوست بودن و هم دیگرو خیلی دوست داشتند اما جمشید

مریضی داشت که هر دکتری ان را مداوا نمیکرد  جمشید تصمیم گرفت که

 به خارج بره

وبیماریش رو مداوا کنه یکی از دوستاشو که بهش اعتماد داشت انتخاب کرد

که نامه هایش را از انجا به ماندانا بدهد دوستش قبول کرد جمشید به سفررفت

ونامه برای ماندانا میفرستاد وماندانا هم جواب  میداد دوست جمشید بعداز چند روز

عاشق ماندانا شد وتصمیم گرفت که دیگه نامه های جمشید رو به ماندانا نده بعداز

مدتی ماندانا خیلی ناراحت شد ودیگه به جمشید فکرنمیکرد  دوست جمشید به

ماندانا گفت بیا باهم ازدواج کنیم ماندانا هم از لج جمشید قبول کرد بعدازمدتی

که جمشید مداوا شد وبرگشت دید که این دوتا باهم ازدواج کردند میخوان باقطار

به ماه عسل برن جمشید یه نامه ی بی نام ونشان برای ماندانا نوشت به یه دختره

گفت این رو ببر و بده به فلانی بهش بگو تا وقتی قطار حرکت نکرده اون رو نخونه

وقتی قطار حرکت کرد ماندانا نامه رو بازکرد وخوند

((یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوریت واسه من شده یه عادت))

تا نامه تموم شد قطار ایستاد همه رفتن بیرون از قطار ماندانا جمشید رو دید که با

صورت خونی افتاده زیر ریل های قطار و مرده............

[ ۱۳٩٢/۳/٤ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ساناز ]