دلم باتوبود....

دلم با تو بود.....

ولی تو سرد شدی،

انقدر سرد که به ناچار گرمایم رابه تو بخشیدم و

تو به من تهمت سرد شدن زدی!!!!!!!

/ 13 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هانیه

هه ههه ههه سلام ساناز این محمد خودمونه مگه نمیگفت وقت ندارم زندگی به من اموخت اماده دفاع از حمله احتمالی کسی باشم که به او محبت فراوان کردم.

شادی

آخــــــــــــــــــــــی جه قشنگ بود[قلب][قلب][قلب]

شادی

تازه می فهمم بازی های کودکی حکمت داشت.. زووووووووووووووووووووووووووووووووووو.... که بازی می کردیم تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود!

شادی

پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که میبارد صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزند . . .

هانیه

از گلچین امید هایت چتری برایم بفرست تا خیس دلتنگیت نباشم… سلا م جیگر کجایی؟؟؟

فرامرز

افسانه ها را رهــــــــا کن دوری و دوستی کدام است؟؟ فاصله هایند که دوستی را میبلعند !!! تـــــــــــو اگر نباشی دیگری جایت را پر میکند… به همین ســــــــــــادگی…

hamed

سلام سلام خیلی خیلی ببخشیددیرامدم ولی بهتراز هرگزنیامدن است وبت خیلی عالی وجالب خیلی خوشحال شدم[گل]

mohammad_ab45

میخوای یکاری کنم وبلاگت روزی کم کم 100تا بازدید داشته باشه؟؟؟؟[تعجب][تعجب][تعجب][تعجب]خرج داره

هانیه

سلااااااااام عزیزم تو همینجوریم وبلاگت بازدید کنده داره به حرف بعضیا گوش نده[نیشخند](بسوز اقا م......د)

محمدرضا

نوشته هات قشنگه ولی 4تام عکس بذاری وبت قشن تر میشه..........[متفکر]